تبليغاتX
قلم باشی
خدایا"به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده ی خودرا؟"

وبلاگم رو که نگاه کردم دیدم تو این چند سال یه بارم قلم باشی تولدم رو پاس نداشته! آخه ای قلم باشی! ای استکبار! ای منافق این رسمش بود که تو یه بارم از به دنیا اومدن من یاد نکنی؟!! حیف این همه محبت! اصلا من هیچی! این بیل چه گناهی کرده که باید به پای من بسوزه؟!! اصلا من و گیتس استکبار! هیچی نخواستیم ازت! چرا نباید به رییس مردمی دولت کودتا تبریک نگی!! تو هم آره؟ تو هم رنگی ؟ تو هم سبز؟!!!

حالا گریه نکن! همین که امسال یادت بود یه چیزی گذاشتی قبول می کنم ازت!!!

این شعر رو سعید و حامد آبان ۸۶ روی کادوشون گذاشتن که خیلی دوسش دارم:

این یک دو سه روزه نوبت عمر گذشت

چون آب به جویبار و چون باد به دشت

هرگز غم دو روز مرا یاد نگشت

روزی که نیامده است و روزی که گذشت

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 1:46  توسط محمدرضا  | 

انگار چرخ گردون گشت و گشت و چرخ خورد و چرخ خورد و بالا و پایین شد و شد تا که دوباره امروز روز به قصه ی قدیمی رو دوباره رو کرده و نیت کرده همان داستان رو تنها با آدمهای متفاوت تر از قبل بازی کنه! انگار توی اون بازی کهنه قدیمی نکته هایی برای درس و عبرت گرفتن باقی مونده که زندگی من رو به دوباره به ایفای نقش جبر کرده والا چرخ گردون خدا و چرخ تکراری؟!!

آی چه لذتی در پست غیر سیاسی هستا!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 1:7  توسط محمدرضا  | 

ساعت ۸:۳۰ صبح می رسم سر کلاس. دانشجوها کلاس رو به احترام استاد از ته پر کردن. اونجایی که جای استاده، روی میز، یک کیف سامسونت سایز XXXL روی میز خوابیده که بگی نگی یه شمه ای از استاد پشتش معلومه. یک استاد کاملا ساده و با یه لباسی با رنگی مرده که حداقل یک سایز برای استاد گرامی خودشو بزرگ نشون می ده. بچه ها دارن به نوبت از روی کتاب تفسیر موضوعی نهج البلاغه می خونند و استاد هر از چند گاهی ایست می ده و همون مطالب رو دوباره تکرار می کنه و سعی می کنه به طور زوری به همه حالیکنه که نهج البلاغه خیلی کتاب خوبیه ولی نمی دونم کلامش در صدای کاملا گنگش برای بچه های ته کلاس چقدر می تونه موثر واقع بشه. هراز چند گاهی به طور کاملا با کلاسی آبی که در بطری نوشابه ی زمزم ریخته شده، به خیال آب معدنی نوش جان می کنند. کلاس روانخوانی متون به همین منوال تا آنجایی که آموزش اجازه می ده درحال ادامه است و دانشجوها همین طور درحال نزدیک شدن به نهج البلاغه می باشند که منم حوصلم سر رفت و دراومدم راه افتادم دونباله بقیه روز...

ای آقایی که اون بالا نشتی و ما گیریم که به نهج البلاغه نزدیک شدیم ولی بدون ولایت تو چه حاصل آخه؛ کاش صدای ما یارای عبور از دژ ستبرت رو داشت و می رسید به تو که بگیم مشکل علوم انسانی که تو گفتی اینجاست. مشکل دوری ما با این نیمچه علوم انسانی زوری که داریم؛ این مانع سخت و زمخت و کدر و غیر قابل عبوری است که گذاشته اید. حالا می خوای جای دیگه بگردی به من چه اصلا...


با آن که شب است و راه فریادی
در هیچ سوی افق نمی بینم
با این همه از لبان صدامید
این زمزمه را دوباره می خوانم
باشد که ز روزنی گذر گیرد
شاید روزی کبوتری چاهی
این زمزمه را دوباره سر گیرد
وانگاه به شادی هزاران لب
آزاد به هر کرانه پر گیرد

 

شاید؛شفیعی کدکنی

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 1:34  توسط محمدرضا  | 

اینقدر داستان های جالب این دوروبر هی می ریزه که حد نداره ولی من سردر نمی آرم که بازم چرا اینجا هی می پوسه. این پوسیدن از دست من هم در رفته و فقط دیگه به اینجا رسیدم که دوست ندارم قلم باشی هم به سرنوشتی مشابه اکثر وبلاگ هایی که این کنار لینک خورده اند ولی خیلی وقته که خاک می خورند دچار شه. پوسیدگی،اینجا، از در و دیوار می باره!

ولی داستان جالبی بود که مدال حمید سوریان طی مراسمی با شکوهی به رییس جمهور بعد از نهم اهدا شد. انگاری یه کسی و یا کسایی بدجوری به این مدال و به این هدیه گرفتن محتاج و نیازمند شده اند که مجبورند تو بوق کنند که ای ملت ای ایهاالناس ببینید که من چقدر محبوبم! ببین چقدر همه، هرجا می رم همه چیشونو میان پیکش من می کنن، و من هم خیلی ساده، نه اینکه از خدام باشه ها، دهن همه رو با این سرویس می کنم!

ای امان و امان از عوام فریبی!

+ نوشته شده در  جمعه دهم مهر 1388ساعت 19:19  توسط محمدرضا  | 

من تعهد می کنم پول هر چی ایستگاه اتوبوس و بانک و سطل آشغالی که به آتش کشیده شد می دهم، اصلا تعهد می کنم دوره می افتم در این شهر کرگدنی پول تمام خسارات رو جمع می کنم، هرچند برابر آنکه شما بخواهید، ما تعهد می کنیم شهر را باز سازیم بهتر از قبل...

ولی آیا کسی هست که تعهد کند می تواند داغ دل مادران عزیز از داست داده را التیام بخشد؟!کسی هست که بتواند دوره بیافتد در شهر، در ایران، در جهان، در هرجا که بخواهد که پسری پیدا کند که جای پسران به خون غلتیده ی پدران و مادرانشان را بگیرد؟!!کسی هست بتوانم جای زخم های تند و تیزی که بر دلها نشست را التیام بخشد؟!!

کسی هست آیا؟!!!

متاسفم که گریزی از پست سیاسی نیست 


ای شادی !
 آزادی !
 ای شادی آزادی !
روزی که تو بازآیی
 با این دل  غم پرورد 
 من با تو چه خواهم کرد ؟ 
 غم هامان سنگین است 
 دل هامان خونین است 
 از سر تا پامان خون می بارد 
 ما سر تا پا زخمی 
ما سر تا پا خونین 
 ما سر تا پا دردیم 
 ما این دل ِ عاشق را 
 در راه ِ تو آماج  بلا کردیم 

 

ه.الف.سایه


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 15:5  توسط محمدرضا  | 

خیلی وقتهاست که می گم اگه همین الان از خدا بخوام که جونم رو بگیره آماده ام،ترس و هراسی ندارم که! و البته از اون طرفش هم بعضی وقتها آدم اینقدر از مرگ می ترسه که سفت جونش رو می گیره یه وقتی خدای نکرده زبونم لال در نره!

همیشه دوست داشتم که یه جوری در کمال آرامش و راحتی مرگ به سراغم بیاد، یه چزهایی تو مایه های توی خواب و مثل این، بدون درد و رنج و در فراغ بال! یعنی تصورم از آدمهای خوب خدا این بود که مرگشون اینجوری رقم می خوره. ولی تو زندگینامه ی شهیدی خوندم که روزگاری که می زیسته از خدا خواسته بود که مرگش رو در خواب قرار نده! با این جمله: من عاشقم و از خداوند خواسته‌ام مرگ مرا در رختخواب قرار ندهد...

دقیقا صد در صد متفاوت با آنچه تا به حال من برای خودم می پسندیدم! دیشب خواستم که همچین دعایی بکنم ولی نفهمیدم که از دل بر آمد یا که نه. انگار آدمهای خوب قصه دنیا از آدمهای خوب نقش بسته در ذهن من چندین و چند پله مرتبه شان بالاتر و والاتر است. 


اینکه وبلاگ ۲۰ دوباره آغاز شده رو پاس می داریم و امیدواریم که قلمش واسش بچرخه!

البته در انگیزه این شروع دوباره باید تحقیق شود.... 


پژواک رو از همه شعرهایش بیشتر دوست داشتم، شاعری که به جفا مجبور به کوچ از وطن شد.

به پایان رسیدیم اما
 نکردیم آغاز
 فرو ریخت پرها
نکردیم پرواز
 ببخشای
 ای روشن عشق بر ما
 ببخشای
ببخشای اگر صبح را
ما به مهمانی کوچه
 دعوت نکردیم
ببخشای
 اگر روی پیراهن ما
نشان عبور سحر نیست
ببخشای ما را
 اگر از حضور فلق
روی فرق صنوبر
 خبر نیست
 نسیمی
 گیاه سحرگاه را
 در کمندی فکنده ست و
 تا دشت بیداری اش می کشاند
و ما کمتر از آن نسیمیم
در آن سوی دیوار بیمیم
ببخشای ای روشن عشق
 بر ما ببخشای
به پایان رسیدیم
 اما
نکردیم آغاز
فرو ریخت پر ها
نکردیم پرواز

 
پژواک،شفیعی کدکنی

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 19:26  توسط محمدرضا  | 

اصولا چون من از هواپیما به شدت می ترسم بخاطر همین به هرجا که نگاه می کنم همه چیزو به رنگ هواپیما می بینم! این شامل هفته کاملا غیرمرتبط سلامت هم شد:

از قول خصرو معتضد نوشته بود که همین دور و برای سال 1342 بود که هواپیمای ایران تور با 67 مسافر ایرانی و فرنگی سقوط می کنه و به قول نویسنده همشون به قتل می رسند.دکتر مصدق هم دستور داد محل سقوط هواپیما در طرشت رو گلباران کردند.

نمی دونم توی همین ماجرای سقوط های اخیر رفتار اون بالایی ها چقدر به مانند پیشینیان به فکر تسکین بازماندگان مقتولین بوده و یا اینکه چقدر در جهت رفع اتهام از دولت کریمه و فخیمه ی روسیه بود. حساب من از بقیه جداست ولی اگه سوار هواپیما بشین ترس رو توی چهره ی تک تک مسافرها خواهید دید؛ و البته بالایی هایی که چقدر دغدغه ی آرامش و آسایش و حفظ جون زیر دستی ها و رعیتشون رو بر خودشون از حفظ مفاهیمی انتزاعی واجب تر می دونند .


هنوز از شب دمی باقی است، می خواند در او شبگیر
و شب تاب، از نهانجایش، به ساحل می زند سوسو.
 
به مانند چراغ من که سوسو می زند در پنجره ی من
به مانند دل من که هنوز از حوصله وز صبر من باقی است در او
به مانند خیال عشق تلخ من که می خواند
 
و مانند چراغ من که سوسو می زند در پنجره ی من
نگاه چشم سوزانش ـــ امیدانگیزـــ با من

در این تاریک منزل می زند سوسو.

هنوز از شب دمی باقی است؛نیما یوشیج

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 3:1  توسط محمدرضا  | 

هنوز خیلی زوده که بخوام غرق در ناامیدی بشم، با اینکه می دانم دروازه های امید بسیاری هست که هنوز سراب نشده اند و هنوز هم، اگر شده تلخ، می توان به فردا فکر کرد، یا به صبح، یا به آفتاب. هرچند که صبحت امروزم یاس، امید، اضطراب، دلشوره و هرچی لغت دوگانه که هست باشد...

کاش همه وبلاگ من و یا همه زندگی و یا همه درگیریها و دلواپسی های زندگی مان همان بود که بود، همان غم ها و شادی هایی که بود. مال آدم بزرگهای قصه، همان پول و مال ما آدم کوچیک های دنیای خدا همان دنیای تو در توی خودمان!همان که بود تا باد همین بود! نه اینکه به سرعت برق و باد قصه تبدیل شود به قصه شرف وآبرو، وطن و آزادی، اندیشه و فکر، زندان و بند و داستان های برای نوشتن در تاریخ!.دنیای خودمان خوب بود، فکر کردن به فردا خیلی سخت است!

تا طلوع صبح...


بي آشيانه گشتم
خانه به خانه گشتم
بي تو هميشه با غم
شانه به شانه گشتم
عشق يگانه‌ی من
از تو نشانه‌ی من
بي تو نمک ندارد
شعر و ترانه‌ی من
سرزمین من
خسته خسته از جفایی
سرزمین من
دردمند بی‌دوایی
سرزمین من
بی سرود و بی‌صدایی
سرزمین من

http://www.daryadadvar.com/

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 2:32  توسط محمدرضا  | 

خانه ام آتش گرفته ست ، آتشی جانسوز
هر طرف می سوزد این آتش
پرده ها و فرشها را ، تارشان با پود
 من به هر سو می دوم گریان
 در لهیب آتش پر دود
وز میان خنده هایم تلخ
 و خروش گریه ام ناشاد
از دورن خسته ی سوزان
 می کنم فریاد ، ای فریاد ! ی فریاد
خانه ام آتش گرفته ست ، آتشی بی رحم
 همچنان می سوزد این آتش
 نقشهایی را که من بستم به خون دل
بر سر و چشم در و دیوار
در شب رسوای بی ساحل
وای بر من ، سوزد و سوزد
غنچه هایی را که پروردم به دشواری
 در دهان گود گلدانها
روزهای سخت بیماری
از فراز بامهاشان ، شاد
دشمنانم موذیانه خنده های فتحشان بر لب
 بر من آتش به جان ناظر
در پناه این مشبک شب
من به هر سو می دوم ، گ
گریان ازین بیداد
 می کنم فریاد ، ای فریاد ! ای فریاد
 وای بر من ، همچنان می سوزد این آتش
آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان
 و آنچه دارد منظر و ایوان
 من به دستان پر از تاول
این طرف را می کنم خاموش
وز لهیب آن روم از هوش
ز آندگر سو شعله برخیزد ، به گردش دود
 تا سحرگاهان ، که می داند که بود من شود نابود
 خفته اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر
صبح از من مانده بر جا مشت خاکستر
وای ، ایا هیچ سر بر می کنند از خواب
 مهربان همسایگانم از پی امداد ؟
سوزدم این آتش بیدادگر بنیاد
می کنم فریاد ، ای فریاد ! ای فریاد

م.امید،زندان "م"،شهریور ۱۳۳۳

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 21:41  توسط محمدرضا  | 

دعوا بر سر این بود، که هنوزم هست که چرا روزی روزگاری در این مملکت در همان بهبوهه ی انقلاب عده ای جشن نبمه شعبان در خیابان ها به راه انداختند که بله، لفظ ولادت آقایمان نباید از یاد برود، حالا بماند که خود منش آقایشان باشد یا نباشد و خوب غافل از آنکه جانمازی آب بکشد محمدرضا با همین جشن.

حالا امروز ۳ مرداد ۱۳۸۸پنجاه قدم یا شایدم یکمی جلوتر از زندان اوین، بسیجی ها جمع بودند به مناسبت ولادت امام حق طلبی و آزادی خواهی، شربت و شیرینی می دادند، غافل یا شایدم هوشیار از آنکه همان فریاد حق طلبی و ازادی خواهی اندکی آنطرف تر و چسبیده بهشان بلند است و خوب چه افسوس که نمی شنوند و نمی بینند!

قصه های روزگار بدجوری شبیه هم شده اند! هر چندکه این قصه جنگ تمام عیار بالانشینان حکومت، فکر نمی کنم که اینقدرها هم در تاریخ تکراری باشد!

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 19:26  توسط محمدرضا  |